حكيم ابوالقاسم فردوسى

966

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

همان ميزبانرا يكى زير گاه * نهادند و بنشست نزديك شاه بپوزش بياراست پس ميزبان * ببهرام گفت اى گو مرزبان توى ميهمان اندرين خان من * فداى تو بادا تن و جان من به دو گفت بهرام تيره شبان * كه يابد چنين تازه رو ميزبان چو نان خورده شد جام بايد گرفت * بخواب خوش آرام بايد گرفت بيزدان نبايد بود ناسپاس * دل ناسپاسان بود پر هراس كنيزك ببرد آبدستان و تشت * ز ديدار مهمان همى خيره گشت چو شد دست شسته مى و جام خواست * بمى رامش و نام و آرام خواست كنيزك بياورد جامى نبيد * مى سرخ و جام و گل و شنبليد بيازيد دهقان بجام از نخست * بخورد و بمشك و گلابش بشست ببهرام داد آن دلاراى جام * به دو گفت ميخواره را چيست نام هم اكنون بدين با تو پيمان كنم * ببهرام شاهت گروگان كنم فراوان بخنديد زو شهريار * به دو گفت نامم گشسپ سوار من ايدر بآواز چنگ آمدم * نه از بهر جاى درنگ آمدم به دو ميزبان گفت كاين دخترم * همى به آسمان اندر آرد سرم همو ميگسارست و هم چنگ زن * همان چامه‌گويست و لشكر شكن دلارام را آرزو نام بود * همو ميگسار و دلارام بود بسرو سهى گفت بردار چنگ * بپيش گشسپ آى با بوى و رنگ بيامد بر پادشا چنگ زن * خرامان بسان بت برهمن ببهرام گفت اى گزيده سوار * بهر چيز مانندهء شهريار چنان دان كه اين خانه بر سور تست * پدر ميزبانست و گنجور تست شبان سيه بر تو فرخنده باد * سرت برتر از ابر بارنده باد به دو گفت بنشين و بردار چنگ * يكى چامه بايد مرا بىدرنگ شود ماهيار ايدر امشب جوان * گروگان كند پيش مهمان روان زن چنگ زن چنگ در بر گرفت * نخستين خروش مغان در گرفت دگر چامه را باب خود ماهيار * تو گفتى بنالد همى چنگ زار چو رود بريشم سخن گوى گشت * همه خانهء وى سمن بوى گشت پدر را چنين گفت كاى ماهيار * چو سرو سهى بر لب جويبار چو كافور كرده سر مشكبوى * زبان گرم گوى و دل آزرم جوى هميشه بدانديشت آزرده باد * بدانش روان تو پرورده باد توى چون فريدون آزاده خوى * منم چون پرستار نام آرزوى ز مهمان چنان شاد گشتم كه شاه * بجنگ اندرون چيره بيند سپاه چو اين گفته شد سوى مهمان گذشت * ابا چامه و چنگ نالان گذشت بمهمان چنين گفت كاى شاه فش * بلند اختر و يك دل و كينه كش كسى كو نديدست بهرام را * خنيده سوار دلارام را نگه كرد بايد به روى تو بس * جز او را نمانى ز لشكر بكس ميانت چو غروست و بالا چو سرو * خرامان شده سرو همچون تذرو